فاطمه ثاني


اي كه به خلق جهان تويي سر و سرور

شأن تو از قدر كاينات فزون تر

وقت ثناي تو ماتْ عقلِ خردمند

گاه مديح تو محوْ فكرِ سخنور

ساير وهم ار رسد به پايه قدرت

بال و پرش سوزد ار بود چو سمندر

شانه گيسوي توست، پنجه خورشيد

آينه روي توست ماه منوّر

رشحه اي از نور طلعت تو به افلاك

بر شد و افلاك از آن شدند پراختر

عكس زابروي تو هلال چو برداشت

گشت مشار اليه خلق سراسر

بهر وجود تو خلق گشته دو عالم

بهر تو گرديده كاينات مسخر

خلقت هستي، تو داده اي به همه خلق

زآنرو مهتر تويي بر اين همه كهتر

آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي

از مدد فيض تو شدند پيمبر

كفو تو را چون نكرد خلق خداوند

زآن ننمودي به عمر خويش تو شوهر

خلق جهان جمله اند زوج و خدا فرد

تو چو خدا فردي و نداري همسر

ذرّه اي از عصمتت زنان جهان را

گر برسد مريمندْ جمله و هاجر

شبنمي از جودِ توست رحمت نيسان

سبزه اي از كِشت توست گنبد اخضر

دست كشيدي مگر تو بر سر آهو

كز وي حاصل شد است نافه اذفر

«واللّيل» از موي تو شد است مبيَّن

«والشّمش» از طلعت تو گشته مفسَّر

باب عطايت گشاده بر همه عالم

چشم اميد خلايق است بر اين در

گرد ضريحت دواي اكمه و ابرص

گرد حريمت شفاي عاجز و مضطر

حكم الهي به مهر توست مسجل

امر خدايي به حبّ تو است مقرّر

بضعه زهرايي و سلاله حيدر

نور دو چشم نبي، حبيبه داور

فاطمه ثانيي به عالم ظاهر

ليك به معني تويي همان و نه ديگر

مظهر حقّند خانواده عصمت

جلوه ربّند دودمان مطهّر

بسته لبم لم يلد و گر نه بگويم

دخت خداي است بنت موسي جعفر

عمر تو كوتاه همچو شاخه گل بود

چون تو بزرگي و اين سراست محقّر

نيست مرا غير درگه تو پناهي

آخر و اوّل تويي و اول و آخر(1)

پاورقي


1) گنجينه دانشمندان، ج 1، ص 21.

آية الله ميرزا محمد ثقفي تهراني